تبليغاتX
روزی که تو را نبینم دیگر چشمهایم را دوست

روزی که تو را نبینم دیگر چشمهایم را دوست

هر شبم بی تو می گذرد

 

 

سلام

امروز مطالبم با بقیه مطالبم فرق میکنه

اومدم به چیزی اشاره کنم که شاید خیلی از شما ها

عزیزترین کساتون بهش مبتلا هستن

( اعتیاد ) این معضل که یه بیماری خطرناکی است

بعد از ایدز البته شاید

ولی درمان داره و من برای تمام کسایی که بهش مبتلا

هستن و خانواده هاشون از پروردگارم صبر می طلبم

بربرادر من از 15 سالگی مواد مصرف میکرد

که به کمک خدا به قول خودش گذاشته کنار تو یکی از

این کمپ ها ولی امسال ماه رمضون که واسه درمان رفت

شبکه 3 برنامه ماه محبوب شخصی و اورد که مصرف کننده بوده

و الان درمان شده

و من و با خانواده ای پر جمعیت تر از خانواده خودم اشنا کرد

کنگره 60 و من تصمیم گرفتم که هر وقت داداش منم از کمپ

برگشت ازش بخوام که یه سر به اینجا بزنیم

امروز فرصت شد که برم دقیق از سایت کنگره 60 دیدن کنم

من که باور دارم که داداش من می تونه به قول خودش از یه

پسر 7-8 ساله کمتر که تو همون کمپ که بوده درمان کرده

کمتر نیست و خودش خواسته که درمان بشه

از فردا می خوام همراهش باشم تا تو تمام جلسه هایی که می ره

همراهش باشم

یه مدت زیاد از یه داداش که پیشم باشه من بهش تکیه کنم

محروم بودم

و الان می خوام حق خواهریمو در حقش تموم کنم

می خوام کنارش باشم تا بتونه در اینده پدر خوب و نمونه

واسه دختر تازش باشه و همسر خوب واسه همسرش

می خوام تولد 29 سالگشو سال بعد همراه با تولد دوباره

از درمانش جشن بگیریم

برامون دعا کنین

هر چند که خدام جواب من و تو این ضیافت یک ماهش

داد و کمک حال داداشم بود

امیدوارم هر چی زودتر به سمت خودش قدم برداره

اون بالایی هیچوقت تنهامون نذاشته و نمیذاره

این ماییم که ازش جدا میشیم

حالا که خواسته خدا هم کمکش می کنه می دونم

این دفعه تلسم میشکنه و به رهایی می رسه

داداشم

ازتون خواهش دارم کوچولو واسه همه بیمارا دعا کنین

داداش منم توشون و کسایی که از این نو بیماری دارن

اونام یه نوع بیمارن مگه نه؟

 

می خوام یه مطلب بذارم که تو وب سایت کنگره 60 از یکی

از این بیمارا نوشته شده بود که درمان شده به دل من بدجوری نشست

خدا کنه به دل شما هم بشینه

 

 

من شیشه مصرف می کردم!

یک روز سرد زمستان با مصرف شیشه به کنگره وارد شدم 299 روز درمان تدریجی من طول کشید و اکنون دو ماه و پنج روز است که رها شده ام و همزمان با این حادثه خجسته درسم را در دانشگاه نیز به اتمام رسانده ام . آنچه می خوانید تمام آنچیزی است که تا امروز به یادم مانده است .
می توان رشته این چنگ گسست

می توان کاسه آن تار شکست

می توان فرمان داد
:
                          
های ، ای طبل گران زین پس خاموش بمان

به چکاوک اما ، نتوان گفت : مخوان
!                
                                                                              
فریدون مشیری


این روزها نوشتن برایم سخت شده ، شاید چون می دانم زمان خوانده شدنم فرا رسیده و من همیشه از خوانده شدن وحشت داشته ام نه از خوانده شدن که از برملا شدن اما گویا این زمان لازم است که من برملا شوم تا بشکنم بلکه بتوانم دوباره بسازم ، این بنائی را که از ابتدا کج ساخته بودم
.

قرار بود از خودم بنویسم ، از سختی راه ، از همان خشت اول که کج نهادیم و تا ثریا رفتیم ، اما هر چه کردم نشد ، هر چه نوشتم سخت تکراری بود و یکنواخت آنقدر هم که خودم هم حوصله تمام کردنش را نداشتم . نوشتن از سختی ها سخت می شود وقتی بدانی همه تجربه اش کرده اند وقتی بدانی هر کس به اندازه وسع خود سهمی از آن برده است ودر این میان وسعت هم بسیار ناچیز بوده است ، این بود که از خودم گذشتم تا به اقیانوس برسم
.
براستی هم انگار سال ها گذشته است از آن روزها ، انگار اصلاً مال من نبوده اند و من فقط خوانده ام بخشی از یک کتاب را . چطور ممکن بود من که آن همه می نالیدم به نمی دانم هایم آن چنان اسیر می دانم ها شوم ؟ من که آنقدر بیزار بودم از روز مرگی ها ، اسیر دست تکرارها شوم ، من که آن همه می نالیدم به وجود ، من که خود را دردانه کائنات می پنداشتم ، این همه کوچک و خوار شوم ؟

اما نه ، چه کسی بهتر از من می داند که من چگونه من را نابود کرد من از همان آغاز چوب بدفهمی هایم را خوردم من فراموش کرده بودم که واژه ها تنها رختی بر تن مفاهیمند ، من فراموش کرده بودم که ما آدم های " چونکه زیرا " آنقدر در پی دلایل و استدلال شده ایم که یادمان رفته است که مفاهیم قبل از ما و قوانینمان بوده اند و جریان داشته اند ، ما فراموش کرده ایم که واژه ها هرگز به وسعت معنا ها نبوده اند . من گمان می کردم برای دانستن  نمی دانم ها باید بی وقفه به سوی کتاب ها هجوم برد . من نمی دانستم برای دانستن اول باید تکلیفت با خودت روشن باشد باید بدانم در کجا ایستاده ای و به کجا می خواهی بروی باید بدانی وسعت از درک چقدر است و سهمت از دانستن چقدر ، افسوس که من این را نمی دانستم و در لابلای صفحات کتاب ها اول اعتمادم بعد خدایم و بعد از آن خودم را جا گذاشتم و فراموش کردم ... من گمان می کردم برای روزمره نبودن باید هر روز کاری جدید کرد و هر روز به رنگ تازه درآمد و چون نمی توانستم این چنین کنم دست از زندگی شستم ، در گوشه ای نشستم و شوکران را نفس نفس به درون سینه فرستادم و مرگ را در عین زنده بودن تجربه کردم
.

من در پس بی " خودی" و بی "خدائیم" بای ندیدن آنچه آینه ها پیش رویم به تصویر می کشیدند افیون را برگزیده بودم و خبر نداشتم برای روزمره نبودن کافیست نگاهت را عوض کنی و هر روز که در پس طلوع خورشید رنگی تازه ببینی دنیا  ،آنروز تفاوت می کند با روزهای قبل
.
من نمی دانستم که افیون ها درمان درد نیستند فقط چند لحظه ای آرامت می کند و پس از آن درد بیشتر و سخت تر باز می گردد
...
من گمان می کردم درد بی خدائیست ونمیدانستم که درد من نه از نبود خدایم که از نبود خودم است درد من بیهودگی بود ، از بی مصرفی بود
...
روزهای سختی بود خیل سخت و من بی خود بی خدا و عاصی به مجنونی می مانستم که بی هدف در بیابان پی آب می گردد من گمان می کردم که خدائی ندارم و نمی دانستم که خدا می داند که بنده ره گم کرده ای دارد
!  
یادم نیست که بود آن شبی که از فرط ناچاری و درماندگی بر آستانش مشت کوبیدم و فریاد کردم بارالهی اگر هستی نجاتم بده ، نجاتم بده که دیگر طاقت این همه سرگشتگی ندارم ، و خداوند همان شب مرا به وسعت کائنات در آغوش گرفت
...
همان شب عزیزی را از دست دادیم و گویا مرگ که ناگهان این همه نزدیک شده بود تلنگر که نه مشتی سنگین بر صورتم نواخت من هرگز از مرگ نمی ترسیدم و حتی گاه به التماس برای خود می خواستمش ، اما رفتن او برای من که آنچنان غرق خود شده بودم که همه هر چه  اطرافم بود را از یاد برده بودم مثل بیداری در پس یک کابوس بود . برای کسی که به قدرت افیون زنده است نبود افیون مرگ نیست بلکه روزی هزار بار مردن و زنده شدن است و من اینبار تصمیم گرفتم روزی هزار بار بمیرم ، هر روز که می گذشت به امید فردای بهتر ، بهتر می شدم ، انگار دروغ بودند آنها که می گفتند اگر سه روز دوام بیاوری راحت می شوی
! !!!
كجا بودند آنها که می گفتند : به شیشه مبتلا نخواهی شد ؟ که من دیگر حتی نای مردن هم نداشتم ، آنقدر در خیابان به دنبال آدرس خانه گشته بودم که دیگر جرات تنها بیرون رفتن نداشتم ، آنقدر در خانه فریاد زده بودم که دیگر روی در خانه ماندن نداشتم ، دیوانه شده بودم ، دیوانه ای که خود دیوانگیش را باور ندارد
!
چند ماهی که گذشت تا در پی یک سفر ، مسافری را شناختم ، مسافری که از راه من بازگشت بود و جاده را یافته بود ، دستم را گرفت و با دست دیگر به نقطه ای دور اشاره کرد گفت اگر از این راه بروی آب را خواهی یافت
...
من به امید یک لیوان آب راهی شدم و اقیانوس را یافتم ! اما ورود به اقیانوس قانون داشت ، برای شناکردن باید رخت ها را بکنی که لباس ها هر چه باشند از سرعت حرکت می کاهند ، باید هر چه توشه اندوخته بودم در ساحل جا می گذاشتم باید برهنه از هرچه می دانم و نمی دانم تن به آب می زدم برای درمان یک جز کل را به راه بلد ها می سپردم پایم که به آب رسید قانون اول را برایم را خواندند : " آب بازی " گفتند به آنچه علاقه داری مشغول باش ، گفتم : شنا ، شناکردن را به من بیاموزید ، گفتند خواهی آموخت ، کم کم
.
گفتند : بازی کن اما به آنچه می کنی خوب فکر کن ، اما من آنقدر ذهنم شلوغ بود که یارای اندیشیدن نداشتم
  .
گفتم : نمی توانم من به درد هیچ کاری نمی خورم حتی به فکر کردن ، گفتند : هیچ جانداری بیهوده نیست حتی اگر خود اینچنین بپندارد و من باور کردم
...
روزها در پی هم می گذشت و من هر روز یک قدم تنها یک قدم جلوتر را می دیدم آرام آرام حرکت می کردم روزهای نخست گمان می کردم که آخر راه درمان درد من است اما تن که با آب خو گرفت دانستم که درمان من بهانه ای بیش نیست برای اشتی دادن من با من و آخر راه آنچنان دوردست که شاید حتی به عمرم هم میسر نشود
.
در اقیانوس قانون بزرگ تدریج است ، می خواهی درمان شوی ؟ آرام آرام

می خواهی آدم باشی ؟ قدم قدم  اینجا پله پله تا ملاقات خداهم می توانی بروی

من آنقدر به بازی سرگرم شدم که نفهمیدم چه وقت شنا آموختم ، چه وقت با خودم دوست شدم و در آغوشش فشردم ! یادم نیست خدایم از کی قادر مطلق شد ، ابرها کنار رفت و خورشید دوباره تابیدن گرفت
.
من در پس این تدریج ها چه بسیار گوهرهای گم کرده را دوباره یافتم ، دوباره من شدم و زمان حرکت آغاز کرد
.
من اما هرگز فراموش نخواهم کرد که تا مقصد راه درازی مانده و اگر بنشینم از غافله عقب می مانم باشد که بتوانم و اندازه فهم از این دریای بیکران بهره مند شوم
...
چکاوک

 

راستی اینم ادرس سایت کنگره 60

امید که همه بیماران درمان بشن

واسه همه دعا کنین

www. congress60.org

 

یاحق

 

+نوشته شده در شنبه 13 مهر1387ساعت19:35توسط فریاد | |

 

محبوب جاودانه من

از بودن در این مکان بسی خسته ام , اینجا تمام ترس های

کودکی  احاطه کرده و اگر تو نیز قصد ترک کردنم را داشته

  باشی ,  پس ای کاش که واقعا ترکم کنی

چرا که حضورت هنوز در اینجا پرسه می زند

وتنهایم نمی گذارد.

انگار این زخم ها التیامی نیست این درد بسی واقعی است

آنقدر زیاد که حتی زمان را نیز یارای پاک کردنش نیست

وقتی می گریستی , این من بودم که اشکهایت را پاک

می کردم وقتی فریاد می زدی این من بودم که با ترس هایت

می جنگیدم  و این من بودم که تمام طول این سال ها ,

دست هایت را می فشردم و تو , همچنان تمام وجود من را در

اختیار داری تو , تو کوشیدی تسخیرم کنی

با آن طنین روشن صدایت و حال من محدود شده ام به

زیستنی که تو ترکش کردی

چهره تو , تمام رویاهایم را به تسخیر کشید و صدای تو ,

در تمام لحظات در تعقیب من است

این همان زخم هایی است که برایش هیچ التیام نیست

این همان دردهایی است که بس واقعی می نماید

آنقدر زیاد که حتی زمان را نیز یارای پاک کردنش نیست

و من همانم که وقتی می گریستی , اشکهایت را پاک می کردم

و زمانی که فریاد می زدی با ترس هایت می جنگیدم و

دستهایت را در دستم می فشردم درتمام این سالها .

و من همانم که هنوز تمام وجودم  در اختیار توست

سخت کوشیدم که بپذیرم ترکم کرده ای و گرچه

هنوز با منی  اما , این منم که تنهای تنهایم .

 

(by evane scence)

+نوشته شده در یکشنبه 7 مهر1387ساعت1:12توسط فریاد | |

+نوشته شده در سه شنبه 2 مهر1387ساعت17:40توسط فریاد | |

قصه تلخ جدایی باز تکرار می شود


باز از این تنهایی چیزی جز غم به یادگار نمی ماند


میان امدن و رفتن

 
نفسی است که بر نیامد هیچ گاه

خستگی همیشه از ان ما بوده و هست
و جایی جز درون ما ندارد

+نوشته شده در سه شنبه 26 شهریور1387ساعت17:10توسط فریاد | |

دلم هواتو کرده و جای خالی تو دارم حس می کنم

چقدر دلم می خواست کنارم بودی .......

فقط این و بدون که هوای چشمهام با هر یاد آوری تو

بارونی می شه و تو دلم غم می شینه

دلم واست تنگ می شه و دستهام دنبال دستات می گرده

و سرم این طرف و اون طرف دنبال شونه هات می چرخه

تا با کلی خستگی بهشون پناه بیاره

با تمام این حرفها همهء وجودم و روحم تو رو می خواد

که تو هم نیستی و جز خاطره ای در ذهنم باقی موندی

چقدر دلم واسه چشمهات تنگ شده ............

وقتی چشمهامو می بندم و به عمق چشمهای تو خیره میشم

هنوزم احساس انتظار در وجودم بیدار میشه , که من منتظرم

+نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387ساعت0:30توسط فریاد | |

امروز چقدر جای خالی تو را حس کردم .

امروز چقدر تنها هستم و به تو نیاز دارم .

تو تنها بهانه زندگی منی , تو تنها چراغ روشن

شبهای خاموش منی .

می خواهم بیایی تا باز هم بین نگاه من و تو رودی

از رویا جاری شود.

 دوست دارم دوست تو باشم , کسی به رنگ

دغدغه هایت , کسی که صدایت را می شنود

و دلهره هایت را می شناسد .

و خوب می داند تنهایی تو چه طعمی دارد.

می خواهم صدایت کنم با کلماتی که روزمره

نیستند و بی مقدمه حس مرا نمایان می کنند.

پس برگرد تا دیر نشده ...............

+نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت21:35توسط فریاد | |

چرا تمام نوشته های من غمگین است.

این را برای بار هزارم از خودم پرسیدم

هر بار که دست به قلم شدم از غم رفتنت

درد دلم باز شد .

و تا انتهای این کاغذ سفید بی گناه را

سیاه کردم , دست بر نداشتم .

می دانم که دیگر مخاطب شعرهای من

نیستی , ولی نمی دانم چیستی و کیستی .

+نوشته شده در سه شنبه 12 شهریور1387ساعت21:32توسط فریاد | |

کاش تنها غم بود که ارزش زندگی کردن و می گرفت ولی اون قدر

چیزها هست که نمی ذاره طمع شیرین زندگی به ما برسه.

دل آدما بزرگه مثل قصر رویاها انتها نداره این بزرگی چون خدا داده به ماها.

دل با نوشتن آرام می گیرد

                                (امام صادق ((ع)) )

وقتی گوشه تنهایی ام کز می کنم و به یاد هر چیزی که از آن من نشد فکر می کنم

خستگی 23 سال زندگی رو شونه هام سنگینی میکنه وقتی تو بچه گی دوست داشتم زودتر

بزرگ بشم یادم نبود کوله بارمم بزرگ میشه آدما بی وفا

فکر می کردم همه اونایی که دوستت دارن وقتی هم بزرگ میشی دوستت دارن

اما یادم نبود که با قد کشیدنم دوست داشتنها هم به طرز متفاوتی قد می کشه

ولی یه چیز برام جالب موند اونم همون سادگی بچگی همون ساده بودن دل و کلام

همون که به دلمون یاد داد که مهربونی لازمه زندگی است حتی اگه دلت رو شکست

دل من دست نوشته هایی رو تو خودش نگه داشته که این عمر

 کوتاه بهش با بی عدالتی و نامردی یاد داد کاسه عمر قشنگ

 من یه روز گرم تابستون از اون ور بوم آرزوها افتاد وشکست

عمری که نصفش تو کودکی و نصفش تو مدرسه

بقیه اش تو سادگی گذشت

و حالا دل من سنگ شده و مثل زمین سخت

ولی بازم که دلش می گیره ترک خوردنش سختی و ازش می گیره

ماهي يادش هست ماهي باشد چه در تنگ چه در دريا ... (حسين پناهي)

 

+نوشته شده در یکشنبه 10 شهریور1387ساعت18:51توسط فریاد | |

 فرشته ای از سنگ پرسید :

 چرا مانند خاک از خدا نمی خواهی که از تو انسان بسازد ؟

سنگ تبسمی کرد و گفت :

هنوز آنقدر سخت نشده ام که مستحق چنین خواسته ای باشم

و شاید انسانها مستحق سنگ شدن را هم ندارند

به نظر شما چی انسانها جایشان با سنگ عوض نشده؟

+نوشته شده در جمعه 8 شهریور1387ساعت20:29توسط فریاد | |

Gitme ne olur birakib gitme

Sen siz yasayamam ben boyle

Gitme ne olur birakib gitme

Bir omur yasayamam boyle

 

+نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت20:2توسط فریاد | |

امشب دلم هوای با تو بودن کرده

امروز وقتی بارون اومد یاد آخرین بارونی افتادم

که از سر کار برمی گشتم اومده بودی دنبالم مثل

همیشه با یه دسته گل قشنگ که زیر اون بارون

 خراب شد البته بخاطر اینکه من همیشه

 بارون و دوست داشتم و مثل هر دفعه فقط این

جمله رو گفتی اونم این که زورم به سرتو یکی

نمیرسه یادته مثل موش ابکشیده شده بودیم.

 (yagmur) باران

تنها چیزی که منو همیشه غرق تنهایی ام می کنه

از این همه خاطرات متنفرم

دو سال بی هدف گذشت

تنها چیزی که باقی مونده بغز و گریه است .

 

چه ميهما نان بي دردسري هستند مردگان !

نه به دستي ظرفي را چرک ميکنند نه به حرفي دلي را آلوده !

تنها به شمعي قانع اند و اندکي سکوت !... (حسين پناهي)

+نوشته شده در دوشنبه 4 شهریور1387ساعت20:58توسط فریاد | |

سلام

از این که یهو غیبم زد و باعث نگرانی شما دوستای خوبم شدم معذرت می خوام

رفته بودم یه کم تنها باشم با خودم با احساساتم با عشقی که تو وجودم بود اما زخمی رفتم که باور کنم که واقعا" آیا برام همون عشقه قدیمه یا نه تغیر کرده .

و بالاخره فهمیدم که تغییر کرده و هیچ حسی بهش ندارم

اینو وقتی فهمیدم که بعد از 10 ماه که ندیده بودمش دیدمش فهمیدم. اره 10 ماه خودش هم باورش نمی شد که منو 10 ماه هست که ندیده تو اون لحظه مهدی من برام یه غریبه بود که تو یه پارک وقتی تنها نشستی رهگذری اجازه ی نشستن می گیره تا از این تنش گرمایی راحت بشه اره عشق قدیم من مثل همون رهگذر برام غریبه بود با کلی فاصله با این حال که به خودم گفته بودم اگر دیدمش مثل قدیما خوشحال بشم ولی نشد اون قدر رفتارم سرد بود که انگار من همونی نبودم که از دوریش نمی تونستم طاقت بیارم و این سردی من موقعی بدتر شد که نه اون گردنبند و نه اون حلقه همراهش بود

همون چیزایی که باعث شد به راحتی عکس هاشو پاره کنم و بریزم دور

وقتی واسه ی دفعه اول رفتم ببینمش از مبدا تا مقصد که شهرری باشه دلم یه لحظه هم اروم نمی شد از هیجان داشت قلبم میومد تو دهنم .

و بعد از ده ماه دوباره همون مسیر بود ولی دیگه قلبم اروم می زد و من هیچ هیجانی واسه رسیدن به مقصد و نداشتم ولی موقع خداحافظی پاهام نمی رفت

و در عین سنگینی رفتم و تن خسته ام و ولو کردم رو صندلی های سکوی مترو و وقتی قطار اومد بلند شدم که سوار بشم ولی بجای قطار داشتم سمت خروجی مترو می رفتم احساس کردم هنوز اونجاست رفتم تند تند خودم و رسوندم به محوطه بیرون مترو دنبالش رو همون صندلی گشتم ولی نبود زنگ زدم گفتم کجایی رفتی ولی اون گفت برمی گردم صبرکن ولی عقلم قبلش گفته بود برو اگه بود به رابطه تون فرصت بده واسه دوباره کنار هم بودن و اگه نبود دیگه تموم شده از همون 10 ماه پیش تموم شده بوده و وقتی رفتم ندیدمش باور کردم که تموم شده بود خیلی وقت پیش و من  الکی به خودم امید دوباره بودن دادم

وقتی برگشت من نبودم , من این دفعه سوار شدم و رفتم

زنگ زد برگرد من منتظرم ولی دیگه دیر بود چون من

تصمیم آخرم و گرفته بودم اون چند لحظه هم که می خواستم امتحان کنم

 دستور عقلم به قلبم بود که مثل همیشه برنده بود عقلم گفت امتحان کن و قلبم خوشحال شد

و این خوشحالی چند دقیقه بیشتر طول نکشید.

خلاصه کلام این که دیگه مهدی عشق من نیست

جبران خلیل جبران میگه:

((به یکدیگر عشق بورزید , اما عشق را به بند نکشانید...

بگذارید میان با هم بودنتان فضایی و فاصله یی باشد.

با یکدیگر بخوانید و برقصید و شادمان باشید , اما بگذارید هریک از شما تنها باشد...

در کنار هم بمانید اما نه چسبیده به هم.))

و من مهدی و خودم رو رها کردم اگر مصلحت بود دوباره شاید

 سالها بعد کنار هم خواهیم امد اگر نه از هم دور بودنمان باعث خوشبختی دیگری شود.

و این بود ماجرای 2 سال دوستی که تمام شد

وبلاخره مسیر کرمان- تهران به پایان رسید.

 

+نوشته شده در شنبه 2 شهریور1387ساعت19:39توسط فریاد | |

بنام آرام , دلهای بی قرار .....

 

کاش حداقل برای چند ثانیه هم

 

                  که شده این بی قراری دلها

 

        آرام می گرفت.

 

+نوشته شده در دوشنبه 21 مرداد1387ساعت22:4توسط فریاد | |

در کنج خلوت خانهء قلبم ...........

 

حال بگو من چه کنم

 با این همه گل خشکیده که زیبایی خود را نثار فراغ تو

 در گلدان ترک خورده روحم کرده اند و واژه های نونهالی

که در نبود تو , طناب وار به گردن آویخته اند تا در

هیچ لغت نامه ای مورد استقبال واقع نشوند .

و امیدی که به خاطر نا امیدی , انزوا را در کنج خلوت

 قلبم ترجیح داده و آرزوهای خود را در چهرهء رویایی

 

 شبانه می نمایاند تا کسی به وجودش پی نبرد .

و حال بگو ,

چه کنم با گوی های سحر آمیزی که در قاب آینه , هنر نمایی می کنند .

و فقط تصویر متحرکی از بدبختی را نشان می دهند

 و زندگی چون آب راکدی در جریان است.

حال تو بگو , من چه کنم با این فاصله ها؟

+نوشته شده در یکشنبه 20 مرداد1387ساعت19:49توسط فریاد | |

خدایا

سراغ دل شکسته ام را از که بگیرم

من اما مانده ام که چرا به روزگار قلبی نداده ای

و احساسی که او هم احساس ما را درک کند

این روزگار نامرد و جفا کار را در کدام دادگاه

باید محکوم کرد که این چنین با تمسخر ما را

بازیچه کرده است.

آیا اگر من سرشت سنگ و استواری دماوند را

داشتم ‌ او می توانست

                              با من چنین کند؟

+نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387ساعت11:6توسط فریاد | |