|
سلام بعد از یه مدتی اومدم اما هیچ تغییری تو روحیه ام ایجاد نشده هنوز هم غصه دارم غصه بی برادری ولی دارم عادت می کنم درست مثل حرفش که گفت عادت می کنی ولی چرا دروغ بگم بعضی وقتا بدجور دلم هوای دیدنش و می کنه یک ماه و شش روزه که ندیدمش چه کنیم زندگی ما هم اینجوری می گذره نمیدونی چه حالی داشتم وقتی با اون کثافت دعوا کردم (برادر بزرگه رو می گم ) وقتی زنگ زدم ۱۱۰ اومد وقتی درمونده بودم جای خالیت و حس کردم هر ان دنبالت می گشتم که بیای و وایستی تو روش اما نبودی یادته گفتی رو پاهات وایستا وایستادم اما چه وایستادنی بود مثل بید مجنون می لرزیدم و اون موقع فهمیدم که تو رفتی که از این هیاهو راحت بشی اعصابت ارووم بگیره و می دونم که ارومی و راحت این واسم کافیه مراقب خودت باش عزیز دل خواهر دوست دارم تا اخرین نفسم
وقتی دل تنها کالایی است که خدا شکستهء ان را می خرد پس چرا من به دست کسی که دلم را شکست بوسه نزنم ؟ قسم خوردم دیگه در مورد تو ننویسم ولی نشد داداش گلم ......... چهارشنبه شب واسه اخرین بار باهات حرف زدم تو چشمایی نگاه کردم که بهم امید می داد و ترس که دیگه با کدومم نگاه گرم از زمین بلند بشم تمام حرفامونو زدیم و باهم اشک ریختیم ولی نه غرورت نذاشت اشکت عین من بریزه اره من غرورم و گذاشتم زیر پام چون اونقدر بهت وابسته بودم که دوریت و نمیتونم تحمل کنم تو تنها برادرم بودی که می خواستم تا ابد کنارت باشم و جونمو برات بدم تو حتی نفهمیدی که تو وقتی زجر می کشیدی اولین کسی که واست نگران می شد من بودم ولی تو نخواستی که بفهمی درد من خواهر چیه من بی تو نیستم و نمی تونم باشم من برادری دارم که بهش افتخار می کنم حتی اگه اون منو از زندگیش بیرون بندازه ولی هنوز خون من تو رگهاشه پس برادرمه من تموم زندگیمو بهش می دم و براش خواهر می مونم اون شب سعی کردم منصرفت کنم ولی تو تصمیمت و گرفته بودی به قول خودت زود تر از سنت خیلی چیزا رو تجربه کردی مثل من جالب مگه نه ؟ من و تو خیلی زود بزرگ شدیم و تصمیم گرفتیم رو پای خودمون وایستیم زخم دلامون و با گریه مرهم گذاشتیم تا کسی نفهمه فقط می تونم بگم که زندگی جدیدت مبارک باشه اخه بی انصاف تو که دلت نمیومد منو تنها بذاری و بری چطور این کارو کردی و اگه دلت اومد که بری اون بوسه چی بود همون بوسه ای که تو می دونی من عاشق اون جور بوس کردن هستم بوسه بر پیشونی اونم وقتی که لبات به لرزه افتاده بود و اشکات نمی ذاشت ازم جدا بشی پس چطور دلت اومد دل بکنی نه تونستی دل به دلش بدی نه ازش دل بکنی عزیز دلم مراقب خودت باش نذار با دل غمگین سر کنی هر وقت احساس کردی بهمون نیاز داری بیا خدا کنه هیچوقت پشیمون نشی چون من تنها کسی هستم که دوست ندارم پشیمونیت و ببینم همه می گن پشیمون میشه و بر می گرده ولی من نمی خوام تو با پشیمونی برگردی من می خوام با دست پر برگردی دادش گلم می دونی که من و تو تاوان خیلی بدی داریم تو این خانواده پس می دیم پس پشیمون نشو ازت خواهش می کنم برات دعا می کنم و اونقدر به خدا التماس می کنم که مراقبت باشه که یه مو از سرت کم نشه اره تموم شده بین من و تو خواهر برادری ولی واست دعا می کنم دیگه نمی بینمت و درد بی برادری و واسه همیشه با خودم می کشم و تموم غمم و تو چشمام می ذارم که اگه یه روز با چشم باز از دنیا رفتم بیایی ببینی بی تو چی کشیدم اره بهت گفتم که حق نداری تو هیچ مراسم من شرکت کنی ولی وقتی جنازم باشه و تو من هیچ اختیاری ندارم که لب باز کنم و بگم ازم دور شو پس تا اون موقع خداحافظ عزیزم بدون که هیچوقت از دوست داشتنت دست بر نمی دارم و این قلب ناچیز به عشق دیدارت می تپه به خدا می سپارمت Seni cok ozlicam kardesim seni cok seviyorum
کمی بغض درصدایت پیدا بود... اما تو گفتی دیگر بس است این زندگی.... دیگر خسته بودی نمیتوانستم باور کنم بی تکیه گاهی ر ا، نبودن آن دستان پر مهر و محبت را ، چه چیز را باید باور کنم؟از دست دادن کسی که عمری باید برادرم می موند و نموند؟ فقط میدانستم من شکسته شدم...درزندگی... دیگر امیدی نیست دستانم تنهاست.... جسمم بی تکیه گاه ست... اما چگونه باور کنم؟ مرگم را... بی تو بودن را... بغض نگاهم راچگونه باور کنم... رفتن بی بهانه ات را چگونه باور کنم؟ دیگردستی نیست که دستانم را از منجلاب زندگی بیرون کشد... چگونه باور کنم که دیگر آن نگاه برادرانه نیست که بدرقه ی راه زندگی ام باشد... آه ای خدایم چگونه باور کنم که تنهایم و تنهاییی قسمت من است! تو بگو ای خدایم چگونه باورکنم....... هرچند دیر شد ولی تولدت و تبریک می گم برادر کوچیکه 23 شهریور سالروز به دنیا امدنت مبارک که شادی و به من خواهر بخشیدی انشاءالله صدسال زنده باشی و بزرگیت و ببینم مراقب دل مهربونت باش داداش کوچک و بزرگ من بدون که همیشه به یادتم اما حیف که این شادی تا ابد نموند.
امشب هم باز اومدم بنویسم , بنویسم که دلم برات تنگ شده بی انصاف حق من این همه دوری نبود این همه فاصله نبود من بعد از سالها طعم برادر داشتن و چشیده بودم که این طوری ازم دریغ کردی و دوباره حسرتش و به دلم گذاشتی دیشب کلی گریه کردم و می خواستم نباشم جون این خونه به دون تو صفایی نداره من دیگه این جا همدمی ندارم اخه بگو دلم به کی قرص باشه انصافت کجا رفته هان؟ مامان امروز می گفت حالا که تو نیستی قیمه درست کنه که بخوریم اما قیمه خوردن هم بی تو لذتی نداره با این حال که دوست نداری ولی همون که بودی و می گفتی این غذا رو درست نکنیم خودش کلی بود . بیا باش دیگه هیچوقت قیمه درست نمی کنیم فقط بیا دارم داغون می شم خلی بهت وابسته شده بودم نذار, نذار کاری کنم که پشیمون بشم خواهش می کنم برگرد می گن این روزا بهترین روزاست واسه اینکه از خدا چیزی بخواییم و من با این که اون پاکی دل و از دست دادم و ایمانم کم شده و از خالقم دور شده ام و کم تر سراغش میرم اما یه چیزی می خوام می خوام که داداشیم برگرده خونه و بشیم مثل قبل طاقت قلبم کم شده خداجونم کمکم می کنی یعنی می شه امسال تو ضیافتت دلمون شاد بشه ؟ منتظر و چشم به راه لطفت می شینم. پ ن : یه چند وقتیه که قبل از خوابم باهات حرف می زنم و صدات می کنم چون دیگه طاقت ندارم و دلم می خواد که زودتر همدیگرو پیدا کنیم و دل به دل هم بدیم و یکی بشیم از بس تو این دنیا نامردی و بی محبتی دیدم خسته شدم و دلم میخواد که زود بیای امروز سر کار هر کسی به نحوی می خواست بگه که من تا اخر پاییز مجرد می مونم ................ تو دلم گفتم چه حرفا ! اما از اعماق وجودم خواستم که این طرز فکر درست باشه و منم سر و سامون بگیرم دل به دل کسی بدم که ایمانش فوق العاده است و در کل خدا از ازل تا ابد ما رو هم طالع کرده باشه و تفاهم داشته باشیم و قسمت هم باشیم نمی دونم امشب خیلی پرت و پلا نوشتم اخه اونقدر حرف تو دلم هست که نمی دونم از چی بنویسم ( اینم فال امروزم شاید برای از میان برداشتن مشکلات موجود به راهنمایی نیاز دارید خودتان را درگیر مسایل مادی نکنید , یک معامله سود اور انجام خواهید داد . سفری بلند مدت در پیش دارید مواظب باشید لطمه ای به کار و زندگی شما نزند) مراقب دل مهربونتون باشین
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی . من و تو چه دیر به این موضوع رسیدیم شاید این تنها نوشته ای باشه که اگر موندم نخونی و اگه رفتم بخونی فکر می کردم برادری می کنی مثل همیشه یا نه منظورم این نبود تو این چند روزه قاطی کردم عمق درد من موقعی بود که تو کنارم نبودی ولی وقتی احساس کردم برادری دارم که پیشمه داشتم بال در می اوردم تو دلم به همه اون سالای بی برادری می گفتم دیدی بالاخره منم داداش دارم دیدی بالاخره منم طعم خواهر برادری و چشیدم ولی دووم نیورد چرا ؟ تو بگو ازت می پرسم داداش با وفای من از تو از تو که تنهام گذاشتی چرا؟ یه یک سالی میشه من و برادر کوچکترم با هم خوب شدیم همیشه دلم می خواست بین من و اون هیچ فاصله ای نباشه اما بود ولی تمام سعیمو کردم که این فاصله رو کم کنم اما موفق نشدم چون اون این اجازه رو نداد مسافرت رفتن من کار خلاف شرع نبود نمی دونم چی باعث شد که این طوری بهم بریزی و بذاری از خونه بری و با من اتمام حجت کنی و یه خداحافظی که تا حالا ازت نشنیده بودم ولی شنیدم که ای کاش نمی شنیدم عیب نداره اگه تو رفتی بودن منم دیر یا زود می رم چون من این خونه رو بدون تو نمی خوام من این غریبه بودن بین خواهر و برادری و نمی خوام کاش هیچوقت نمی ذاشتم طعم برادر داشتن و دلم بچشه که دوریش اینهمه سخت نشه کاش باز با هم قعر بودیم اما تو یه خونه زندگی می کردیم نمی دونم الان کجایی داری چیکار می کنی و شبها کجا می خوابی ولی بدون تمام روز و شبم دیگه برام معنا نداره اگه بتونم و دوباره جراتش و پیدا کنم خودم و خلاص می کنم چون دوریت و کم محلیات و نادیده گرفتن هاتئ نمی تونم تحمل کنم من یه برادرم از دست دادم دیگه دوست ندارم تو رو هم از دست بدم اگه قرار با این داغ و دوری زندگی کنم نباشم و نبینم بهتره چون دیگه طاقتم تموم شده خدا کنه زود برگردی قبل از اینکه خیلی دیر بشه خواهش می کنم برگردد حداقل به خاطر مامان و بابا میدونی قلبم یه روز از تپش کردن می خواد دست برداره پس تا دیر نشده و من فرصت دیدنت و دارم برگردد اگه تو من و از بودنت محروم کنی دیگه کجای این شهر قشنگ می مونه بگو دیگه موندن اینجا مثل عذاب کشیدنه اگه جرمم این تاوانشه نمی خوام پس بدم می خوام یهو بمیرم چون طاقت دوریت و ندارم می دونم خانواده ای با عشق و با محبت نبودیم و این بند ها دوست داشتن خیلی وقته تو ما کمرنگ شده اما من جز تو دادش دیگه داداشی ندارم هرچند فقط از اسم برادری غیرت شو نشونم دادی اما گاهی اوقات هم پشتم ایستادی ازت ممنونم ولی بردار من منه خواهر توقعاتی دارم از بردارم که سالها تو دلم نگه داشتم چون تو نخواستی بدونی نه سال 84 فهمیدی درد من چی بود که خودکشی کردم و زیر مشت و لگدات سیاه شدم بازم گفتم داداشمه خونه رو واسم کردی پادگان گفتم داداشمه سال 86 هم نفهمیدی یادته با مهدی دعوا کردم زدم تو ایینه و دستم برید باز نگفتی خواهر من چته اون موقع هم وسایلتو جمع کردی و رفتی ولی برگشتی با کلی منت ولی الان واسه چی رفتی به کدوم دلیل ؟ می دونم دیگه نمی بینمت پس به خدا می سپرمت خدایا مراقبش باش چون من یه داداش بیشتر ندارم نذار اب تو دلش تکون بخوره خیلی دوستت دارم عزیزم . یادت بمونه هر وقت دلم برات تنگ بشه با عکست حرف می زنم تا شاید بغضم تو گلو خفه نشه و بتونم بگم منتظرتم تا اون لحظه که تعیین کرده .
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها مذهبی بودم بدون انکه خدایی داشته باشم . خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد به عشق ایمان دارم حتی اگر ان را حس نکنم به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد . امشب شکست قلبم - وقتی بی صدا گفتی من هم می روم . پ.ن :خدایا تا کی می خوایی سکوت کنی تا کی می خوایی تماشا کنی و شکستن دلها رو ببینی ؟ اخه تا کی باید این دنیات و تحمل کنیم ؟ تا کی باید در پیچ و خم این دنیا بدویم تا اخرتمون جور بشه و اجل بیاد که بریم تا کی ؟ قربون بزرگیت اخه تا کی ؟ می دونم یه روز این سکوت میشکنه دیر نیست مطمئنم . منتظرم .
و لحظه ها آرام آرام به خواب ابدی می روند تا دیگر نه تو باشی نه من حرفهایم تنها واژه های جا مانده از تنهایی است پس هیچ نمی گویم تا آزرده خاطر نشوی . تنها امروز نیست دیگه خیلی وقته جای بوسه ام خالی است مگه نه؟؟
تو مکه عشقی و من عاشق رو به قبلتم کاش بودم کنارت تا که دستاتو بگیرم تو یه قطره از خدایی
اره نفرینت کردن گفتن که پستی و نامرد از خودت پرسیدی چرا؟ همه میگن تو بودی و خودت می گی کار من نبوده من که ازت گذشتم خدا کنه خدا ازت بگذره دیگه جایی تو قلبم نداری نفرت عجیبی ازت رو دلم جا موند حالم از اون همه طعنه و تهمتی که بهم زدی بهم می خوره کاش هیچوقت جواب تلفن تو نمی دادم تا این طور تحقیرم نکنی و برچسب خرابی بهم نزنی ازت متنفرم
روزی که تو را نبینم دیگر چشمهایم را دوست نخواهم داشت . این اولین نوشته ای بود که 4 سال پیش واسه شروع تو وبلاگم گذاشتم . 4 سال می گذره که این وبلاگ تمام همدم خوشیم و نا خوشیم درد و غم و شادیم شده . 4 سال پیش اون موقع ها که به کمک داداش حامد وبلاگیم این وبلاگ و ساختم فکر نمی کردم کلی دوست پیدا کنم تو یه دنیای مجازی , دوستایی که نمی شناسنت ولی باهات تو هر شرایط همدردی می کنن با شادیات شادن و با غمهات غمگین تو یه سردرگمی مسیر و راه حل جلو پات می ذارن و هر چی ازشون بر بیاد انجام می دن . می خوام که فردا 4 سال تولد وبلاگم همتونو دعوت کنم به یه جشن جشن با هم بودنمون و تک تک شما هارو ببوسم و بغلتون کنم و بگم ازتون ممنونم که 4 سال کنارم بودین و از دیوونه بازیام خسته نشدین و بگم یه روزی دست تک تکتونو واسه این که نظر گذاشتین می بوسم . یه شعر که واسه وصف عاشق و معشوق میگن اکثر اوقات و می خوام واسه وبلاگم بذارم چون تنها عشقی که نمی تونم ترکش کنم (چه کردی که نه دل به دلت می ده نه ازت دل می کنه ) زندگی با این همه غم نمی ارزه ولی اگر این غمها نباشن ما هیچگاه پی به خوشی زندگی نمی بریم خدا کنه که دیر نشه و به خوشیش پی ببریم . دیگه بیاین کیک بخوریم چون دلم واسه گپ زدن با شما ها تنگ شده همه دعوتین مهمون سر زده هم قبول می کنیم هر کس تو این جشن اومد چه با دعوت چه بی دعوت قدم مبارکش بر روی چشمانم دوستتون دارم خوش اومدین به کلبه تنهایی من . دلم می خواد این شمع ها رو با هم فوت کنیم با شما عزیزان دلم می خواد واسه همتون ارزوی قشنگ بکنم تنها سنگ صبورم مرسی از اینکه هیچ وقت ازم خسته نمی شی به فرماین شکلات میل کنین همراه با نسکافه
نمیدونم از کجا بنویسم از این نوشته های تکراری که باعث میشه سر نوشتن و باز کنم دلم میگیره که برای از تو گفتن دنبال بهونه هستم . می خواستم تا موقع ساگرد تاسیس وبلاگم چیزی اپ نکنم ولی نشد امروز جمعه 18/2/88 ساعت 6:45 بود که زنگ زدی با سه سانه بودم یعنی خونه اونا بودم داشتیم در مورد تو و روزای با تو بودن من حرف می زدیم داشت می گفت که دوست داشتن من و تو پاک بود و ........ که یهو تلفنم زنگ خورد خدایی بود که امروز ایرانسل مو انداختم زنگ زدی اولش فکر کردم که اشتباه میبینم ولی وقتی سه سانه گفت درست می بینم جواب دادم گفتی : مشهدی و تازه از زیارت اومدی بیرون یهو شده که بهم زنگ زدی و گفتی قصد مزاحمت نداری و می خوای نماز بخونی منم گفتم برو نماز بخون و زنگ بزن چون اون لحظه تو خودم نبودم انگار یه شوک بهم زده بودن وقتی قطع کردم یه نگا به سه سانه کردم و زدیم زیر گریه اون گریه من گریه بهم گفت .... دل به دل راه داره گفت شما دو تا که این همه همدیگرو دوست دارین چرا نذاشتن و نشد که با هم باشین و من هیچی نداشتم بگم نمیدونم چطوری اومدم خونه از یه طرف دلم واسه صدات تنگ شده بود از یه طرف دیگه مونده بودم چی بگم دوباره زنگ زدی و گفتی تو حرم به یادم بودی و یه ان احساس کردی منو تو حرم دیدی واسه همین زنگ زده بودی ازم خبر بگیری فکردی شاید می خواد تو زندگیم یه اتفاق بیفته اون اتفاق افتاده واسه همینه که داغونم ازم نخواه که بگم چی بوده .این و بدون که من بعد از تو نتونستم کسی و به عنوان دوست پسر قبول کنم چه برسه .................. مهدی زندگی من تو دو سال داشت پا می گرفت اما نشد نمی دونم دلیل مخالفت ها چی بود معتاد بودن داداشم یا مطلقه بودن خواهرم یا اینکه خودم یا خانوادم فرهنگ لازم و نداشتیم که نشد ولی این و بدون خانواده ام هر چند هم به اندازه خانواده تو سواد ندارن اما واسه من خانواده ان کسایی هستن که من انتخابشون نکردم که بتونم عوضشون کنم تو عید از لحاظ روحی خیلی ریختم بهم سکته کردم با خانواده ام دعوا با همون داداش معتادم که شاید اولین دلیل این که خانواده ات با من مخالفت کردن چون اگه اون این طوری نبود جور دیگه ای می شد چه کنم که نمی تونم تغییرش بدم و دارم به پاشون می سوزم خسته ام نمی دونی چی کشیدم امسال می خواستم امسالم با همه سالا فرق کنه اما نذاشتن هی من خواستم مسیر دیگه ای رو برم هی دنبالم اومدن تا اخر بریدم و سکته کردم اگه حامد نبود نمی دونم الان این دنیا بودم یا نه مهدی سخته فراموشت کنم باور کن ولی تو رو خدا نذار بیشتر یادت کنم تو که می دونی ما دوتا بهم نمی رسیم نذار بیشتر عذاب بکشم نذار روحم زخمی تر بشه الان مامان اومد دید دارم گریه می کنم گفت چی شده گفتم که تو زنگ زدی گریه کرد گفت چی می خواد دوباره از تو مگه ازدواج نکرده چیه پشیمون شده دیگه نمی دونه تو همه اینا رو به من گفتی تا من حرص بخورم و داغون بشم و ازت متنفر ببین اینا نمی دونن تو ازدواج نکردی مامانم که اینقدر دوست داشت و می گفت من مقصرم که تو گذاشتی رفتی دیگه طاقت نداره گریه دخترش و ببینه اگه بدونه دخترش این روزا چی می کشه اما نمی دونه کاش می دونست اونقدر به یه مادر به یه پدر مخصوصا به دستا یه برادر نیاز دارم به یه شونه که بهش تکیه کنم به یه زانو که سرم و بذارم روش و تا می تونم گریه کنم اما نیست دلم واسه بچگی ام تنگ شده اون موقع ها که (ش) با موهام بازی می کرد تا خوابم ببره خیلی داغونم خیلی حس می کنم که دیگه خوشی بهم رو نمی کنه چقدر سخت است منتظر کسی باشی که هیچ وقت فکر آمدن نیست طرح چشمانت زمين محبت بود من قانون جاذبه ات را روزي كه سيب سرخ دلم افتاد فهميم
اومدم برات بنویسم می دونم قول دادم و قسم خوردم که دیگه راجبع تو ننویسم می دونم که شاید خیلی دیر مطلب و بخونی به خاطر بی وفایی ات و سنگدلی ات هیچوقت نمی بخشمت خدایا مثل همیشه پناهم ده به فول یه بیت شعر که می گه : تو در پناه خدا هستی و خدا هرگز دیر نمی کنه خدایا تا قبل این که دیر بشه به فریادمون برس
بسیار بوده که قصد کرده ایم اما شروع نکرده , خسته شده ایم , بارها پیش آمده که خواسته ایم اما بریده ایم ! چطور می شود که از انصراف کردن دست برداریم و میدان را خالی نکنیم انقدر زمان نداریم اگر چه حق انصراف برای همه هست اما استفاده از آن برایمان مجاز نیست . انقدر فرصت نداریم تا با جا زدن و ترسیدن فرصت های اتی را نیز از بین ببریم . برای رسیدن به هدف باید پیگیر بود و استقامت داشت و برای انکه بتوان پیگیر بود و استقامت داشت باید دوباره به کودکی برگردیم . اره کودک باشیم که چون بچه ایم کسی نمی گه نه همه واسمون کارایی رو انجام می دن که دلمون می خواد می فهمی دل می خواد پس چرا الان که دل می خواد کودک نمی شیم و استقامت نشون نمی دیم چرا؟ استقامت داشتن یک مهارت است و خبر خوب انکه تمامی مهارت ها قابل یادگیری اند اما تنها به شرط انکه اصول انها را بیاموزیم و انها را مورد تکرار و تمرین قرار دهیم. باید ترس را رها کرد. باید خودمان باشیم , باید جدی تر باشیم . باید از دور شدن از خود فاصله بگیریم . نمی توان صلاح پروردگار را به صلاح خود بفروشیم . باید با خود صادق باشیم ببینیم در کجا از خود فاصله گرفتیم . و هرگز به خاطر آرامش , تجربه ها و باورهایمان را منکر نشیم. تسلیم شدن یعنی فراموش کردن خود, منکر شدن باورها و تجربیات , از دست دادن رویا ها و تبدیل شدن به انسانی ضعیف . تسلیم شدن یعنی انکه فراموش می کنیم که به واقع این جهان , جهان تغییر است نه جهان تقدیر ! گاه زودتر از انچه که می توان ماند خودمان را می بازیم و موقعیت ها را واگذار می کنیم . از همان ابتدا می بایست با خود عهد بست که تا اخر و تا به نتیجه نرسیدن هرگز تسلیم نشد . شاید این نوشته ها واسه خیلی ها آشنا باشه و واسه خیلی ها نه اما اونایی که مجلهء موفقیت رو می خونن شاید بگن تکراری بود این نوشته گلچینی از یه قسمت این مجله بود که واسم جالب بود منو یاد خیلی چیزا که باید واسش مثل بچگی می جنگیدم و نجنگیدم می اندازه کسایی که دلم می گفت باید باشه و نتونستم که اونا رو نگه دارم یا کارایی که خواستم یاد بگیرم و موکول کردم به بعد و هنوز تو بعد به سر می برن نمی دونم راه بسی دشوار است و دل من کم طاقت .... هلن کلر می گه : هرگاه که قلبتان برای دیگران تپید , فرشتگان برایتا دست تکان می دهند ! و رینهو ینبور می گه : بخشیدن هدف نهایی عشق است ! امانوئل می گه : حتا لحظه ای! حتا لحظه ای! تصور نکنید که , تولدتان تصادفی بوده است ! عشق غالبا یک نوع عذاب است , اما محروم بودن از ان مرگ است ! (شکسپیر) نمی دونم چرا اینا رو نوشتم امروز بد جوری دلم گرقته بود هوا بارونی بود و بارون منو یاد لحظه های با تو بودن انداخت و دلم گرفت چون اون بارون که پیشت بودم دل می خواست و من استقامت نکردم و واگذار کردم به تقدیر لعنتی پس فکر کنم که دیگه فرشته ها واسم دست تکون نمی دن چون دیگه قلبم واسه کسی نمی تپه حتی خودم و در اخر اینکه دلم گفت اگه چیزایی رو که از ان تو نمی شن ببخش و من بخشیدم شاید نهایت عشق باشه اما تنها شدم در یه لحظه به اندازه یه کلمه بخشیدن خدایا بزرگیت و شکر که می دونم تنهام نمی ذاری شکر که تو رو بی منت دارم شکر
دلم می خواست اول سال که میام بنویسم از چیزای خوب باشه اما نیست دل من مثل اینکه میل به شادی نداره می خواستم از نو شروع کنم می خواستم با سبز شدن منم سبز بشم اما ............... خدایا مگه لحظه تحویل سال نخواستم که دستامو بذارم تو دستت و کمک کنی تا زندگی کنم پس چرا همچنان غمای دلم رو دلم سنگینی می کنه دعای مقلب القلوبت و خوندم و دلم و سپردم بهت نمی گم دارم عجله می کنم نه اخه قربون اون بزرگیت برم دلم کم اورده قربون اون نگاه های مهربونت برم تا کی باید پیش نگاه های مهربونت با خجالت نگاه کنم تا کی ؟ قربون او دستای لطیفت برم که یه لحظه هم دستو از پشتم بر نداشتی بذار یه چیز و بگم می دونم می گی کفر دارم می گم می دونم صلاح من و بهتر می دونی اما بذار بگم باشه با هام قهر نکنی ها نگی بنده ام و ببین تو کارم دخالت می کنه خدا جونم بذار بگم این بغض داره خفه ام می کنه بذار بگم من دیگه بریدم اخه خدا جونم این دنیات واسه من هیچ قشنگی نداشت بذار از این جا برم خواهش می کنم اینجا جای من نیست اینجا همه چیز واسم غریبه است بذار برگردم بذار
خداوندا !؟.......... اگر بخواهم آنچه در ذهن دارم با تو بگویم هزاران جلد کتاب می شود ولی آنچه در دل دارم یک جمله بیش نیست و اون اینه که دوستت دارم چند ساعت بیشتر به پایان سال نمونده همه دارن واسه سال نو تمام زور خودشونو می زنن که با خالصی تمام وارد سال جدید بشن ولی من تمام سالهام داره تکراری وارد سالهای جدید می شه و این خسته ام کرده ولی این بار می خوام با یه روحیه متفاوت وارد بشم چون امسال سا منه (یعنی سال گاو ) همیشه این سال بهترین واسم بوده و سال جدید هم می دونم که بهترین خواهد بود می خوام با کلی هدف جلو برم می خوام تو رو و خاطره های تو رو تو این سال بذارم و بدون تو وارد سال جدید بشم می خوام تمام فکرم ودلم و زندگی مو از وجود تو پاک کنم واسه این که تو حتی ذره ایی از احساس منو نسبت به خودت درک نکردی واسه همین از تو گذشتن شاید بهترین دلیل واسه دل شکسته ام باشه دلی که بارها بارها به خاطر تو گرفت , دل تنگ تو شد از تو برید و به خاطر دوست داشتن زیاد مجبور به ترکت شد و غرورشو گذاشت زیر پا تنها چیزی که واست تو سال نو می خوام اینه که سال جدید سال پر برکتی واست باشه و اولین چیزی که سر سفره هفت سین واسه خودم و خودت دعا می کنم اینه که دیگه هیچوقت دنبال هم نباشیم حتی زیر چشمی. می خوام دعا کنم واسه خودم که با دلی خالی از کینه و غم سال جدید و شروع کنم می خوام دستم و تو سال جدید به دست خدا بسپارم می خوام که دل به دلش بسپارم و بخوام که مراقب دل شکستم باشه و به وقتش دلمو به دل کسی گره بزنه که لایق هم باشیم و تا اخرین لحظه که کنار هم نفس می کشیم از کنار هم بودن احساس تنهایی نکنیم و پشیمون نشیم دلم می خواد سال جدید و واقعا" جدید شروع کنم دلم می خواد یه خونه تکونی اساسی به این دلم بدم انشاءالله همینجوری که می خوام پیش میره و از همینجا از این راه دور واسه تمام دوستان وبلاگیم از ایزد منان سالی پر از ارامش , صلح , صفا , صمیمیت خیر و برکت ,ثروت ,تندرستی و خواستارم الهی که واسه هم سال خوبی باشه انشاء الله . به قول یه دوست مراقب دل مهربونتون باشین تا سال نو همگی شما رو به خدای بزرگم میسپارم دوستون دارم به اندازه اون دلی که هنوز پابرجاست . یا حق. آیا پناهم میدهی ای ضامن عشق تنها شدم تنهاتر از یک بچه آهو...
مدتهاست كه دلم در حسرت حرف زدن با تو سكوت كرده؛ مدتهاست كه نگاهم در حسرت ديدن تو به دوردستها خيره شده؛ مدتهاست كه صدايم در حسرت حرف زدن با تو در سينه حبس شده ؛ مدتهاست كه گوشهايم در حسرت شنيدن صدايت هيچ صدايي را نمي شنوند؛
سلام دلم عجیب گرفته این روزا خیلی احساس تنهایی می کنم . دلم می خواد دوباره با یکی ما بشم اما نمی شه رابطه ها خیلی تکراری شده نمی دونم چرا دیگه حوصله دوستی با کسی رو ندارم تمام فکر پسرا شده سکس تمام فکر دخترا هم شده گشتن و اینکه پسر براشون خرج کنه تا بگن دوست پسر من فلان و بهمان خسته شدم نمی دونم چرا قبلا اینطوری نبودم شده واسه سر گرمی با کسی دوست می شدم و می گفتم که دوستیمون فقط صرف وقت تلف کردنه اما الان این کارم نمی تونم انجام بدم دنبال یه چیز یا یه شخص خاص هستم که مثل وقتی که تو رو دیدم قلبم می زد قلبم و به تپش بیاره اما افسوس که نیست تنها امیدم به عید که یه کم از اینجا دور بشم دلم یه هوای تازه می خواد چه کنم که تنهایی تنها رفیق بی منتم شده مراقب باش شاید پس از ما دیگری با قدمهای سنگین از صفحه وجودت گذر کرد.
من تنها نيستم, اشکهايم را دارم, اشکهايي که از غم تو بر گونه هايم جاري است. من تنها نيستم, لحظه ها را دارم, لحظه هايي که يکي پس از ديگري عاشقانه مي ميرند تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند. من تنها نيستم چرا که خيالت حتي يک نفس از من غافل نمي شود. چقدر دوست دارم لحظه هايي را که دلتنگ چشمانت مي شوم. هر لحظه دوريت برايم يک دنيا دلتنگي است و چقدر صبور است دل من, چرا که به اندازه تمام لحظه هاي عاشق بودنم از تو دور هستم . ولي من باز چشم براهم... چشم به راهم تا آرامش را بیابم.
نمی دونم از کجا بنویسم شاید هم باید از همون روز بنویسم همون روزی که یهو اس ام اس زدی اره باید از اون روز نه باید از قبل ترش بنویسم تقریبا" یه چند روزی قبل از اون تاریخ که اس ام اس زدی به یادت بودم و بالاخره خودم و راضی کردم که سراغی ازت بگیرم و دوباره مثل همیشه یه حرف باعث شد که پشیمون بشم اونم اینکه دیگه دوست نداری به من وابسته و دلبسته بشی و دیگه به کس دیگه ای تعهد داری ( البته بعدا مشخص شد کسی تو زندگیت نیست) دوباره خودم و سرزنش کردم که غرورم و گذاشتم زیر پام واسه کی ؟ ولی وقتی آروم شدم گفتم خوب شد که بهش فکر کردم و سراغی ازش گرفتم چون اگه این کارو نمی کردم بعدا بیشتر پشیمون می شدم این موضوع واسه 28/10/87 بود یعنی سه شنبه ساعت 8:45 دقیقه شب گذشت و من یه چند وقت بعد تو یکی از همون دفترهام که دوست داشتی یه روز بخونیشون اینا رو نوشتم سلام : امشب هم یکی از اون شبهایی که یادت کردم و ته دلم غمگین شد نمی دونم چرا یادت آزارم می ده. نمی گم یادگاریات اذیتم می کنه چون دیگه مثل قدیما اذیتم نمی کنه باورت می شه دیگه کمتر تو جا نمازت که برام خریدی نماز می خونم تو رو نمی دونم که تو جا نمازی که برات خریدم نماز می خونی یا نه؟ یه چیز دیگه دلم برات تنگ شده یه چیز دیگه که شاید باورت نشه اینه که قلبم رو هر احساسی بسته شده و دیگه نمی تونم به جزء تو به کسی دیگه عشق بورزم حتی نمی تونم صداشونو تحمل کنم . چقدر سخته باور این که تنهام گذاشتی نمی دونم چی شد کی مقصر بود و چطوری به این نقطه رسیدیم ولی اینو میدونم که من هیچوقت حتی با بدی ها و دعواهامون هم دلم نمی خواست از هم جدا بشیم چون دوست داشتم و کنارت احساس ارامش می کردم حتی می تونستم تو فکرم تصورت کنم و اروم بشم وقتی که عصبی بودم و می گفتی چشمات ببند و فکر کن تو بغل منی و اروم بخواب همین تصور هم ارومم می کرد ولی چه کنم که دستم دیگه به هیجا بند نیست نه دیگه تو هستی نه خاطره ها ونه تصورات و فکر کردن و نه اون ارامش . چه تلخ در باورت مردم و جایی تو قلبت ندارم . ولی مطمئنم که یه روزی بر می گردی که دیگه دیر شده و جایی واسه جبران کردنش نداریم . کاش اینقدر راحت از هم نمی گذشتیم هردومون مقصریم ولی غرورمون نذاشت . ولی من بارها بارها وقتی دلم واست تنگ می شد سراغتو می گرفتم ولی هر دفعه تو طردم می کردی پس امیدوارم خوشبخت بشی. این نوشته واسه 7/11/87 روز دوشنبه ساعت 11:10 دقیقه شب نوشته شده. و اما اون روز یعنی فردای روزی که نوشتم 8/11/87 ساعت 8:45 صبح مثل هر روز صبح سر کار روزنامه ایران و برداشتم تا فال روز و بخونم باورش میدونم سخته ولی این نوشته کم مونده بود جلوی اون همه مرد اشکمو در بیاره (یک رایطه قدیمی به مرور احیاء خواهد شد. فکر می کردی این رابطه برای همیشه به پایان رسیده است. اما اکنون مشاهده می کنی که تقدیر بازی های پیچیده ای دارد و نباید از انها غافل بود.) خیلی زود ذهنم به سوی تو منحرف شد مات و مبهوت همجا رو نگاه می کردم مثل این دیوونه ها شده بودم همکارم هی می گفتن اتفاقی افتاده و من جوابی جز این نداشتم نه چیزی نیست و درونم غوغایی بود هم شاد هم غمگین تا شب همش می گفتم اس ام اس بزنم اما زود پشیمون شدم تا برادر امد و گوشیمو گرفت و برد تا اهنگ گوش بده و مطمئن بودم که کسی بهم اس ام اس نمی زنه وقتی موبایلم و بعد از 20دقیقه دیگه اورد از تعجب شاخ در اورده بودم اس ام اس زده بودی این که چند وقته خاطراتمون و یاد من اذیتت می کنه و این شده که سراغمو بگیری پرسیده بودی خوبم و اتفاقی واسم نیفتاده و از این حرفا ............................. و من کلی گریه کردم و نمی دونم همون موقع جواب دادم یا نه و این شروعی بود که به هم اس ام اس بزنیم تا این که سه شنبه گفتی می خوای بیای تهران منو ببینی اما نه اینکه دوباره احساسی بشیم و دلبسته فقط صرف دیدن چون به خاطر من نگرانی که نتونم و ....... و من گفتم نیا اره چون طاقت دیدنت و ندارم دیگه نمی تونم تو رو جلوی چشمام ببینم و نتونم دستاتو واسه همیشه بگیرم من همه حس قشنگ با تو بودن و تو یه هفته که خودت می دونی کشتم و سخته برام دوباره جونه بزن تو دلم چون می دونم که دفتر قصه ما واسه همیشه بسته شده و هیچوقت باز نمی شه واسه همین بود که گفتم نیای اگر هم اومدی خواهش نذاری که من بفهمم تو تهرانی من تازه تازه دارم خیابون های این جا رو خونه خودمون و خونه خواهرم و از رفت امد تو عادی می کنم اون خاطره ها رو کهنه که همه چیز به روال عادی برگرده پس خرابش نکن با همه دوست داشتنم اما دیگه دلم طاقت خورد شدن نداره این یاد کردنهام هم واسه اون 2 سالی که فکر می کردم یه روزی مال من میشدی گل گلدون من باقی می موندی اما تو خاک من زود پژمرده شدی و تنها چیزی که واسم می مونه اینه که گل بنفش زندگی من گلدون جدیدت در اینده مبارک باشه خدا کنه با خاکش سازگار باشی دلم واسه لحظه های قشنگ و تلخ زندگیم با تو تنگ شده بود . در پس نداشتن هم... معرفتی است که نصيب هر کس نمی گردد ای روزگار مراقب گل بنفش 2 سال زندگیم باش .
از تنهایی درد غربت را به خود گرفتم غریبه بودم ... همه می دانند غریبه یعنی چه ... یعنی می اید و می رود بدون اینکه بدانی کیست ؟ دلم اشنای عشق شده بود ... نمی دانستم که در این شهر دور افتاده با کوچه های بغض گرفته اش نباید ماند ... باید رفت .... ولی ماندم ... و اینک در غمگین ترین لحظه های زندگیم ، به سوگ قلب پریشانم نشسته ام . دلم می خواهد غوغای درونم را فریاد بزنم . ولی کسی با من همدردی نمی کند.
کاش می دانستم پشت شیشه های دلم کدامین گنج را جستجو می کردی که اینگونه به شکستن اصرار داشتی
نفس هایم را در سینه حبس کردم پردهای سیاه به یادت آویختم زندگی را فراموش کردم خاطراتت را نا باورانه به دور ریختم اما نشد باور کن نشد فراموشت کنم.
نمي دونم چرا دوباره برات مي نويسم مي دونم تو ديگه جوابي براي من نداري يا شايدم نمي توني كه داشته باشي چون هنوزم نفهميدي كه چكار كردي ! نمي تونم يعني از دستم كاري بر نمي ياد فقط مي تونم دلم وخوش كنم كه من نه كم اوردم نه كم گذاشتم راستي چرا موقع رفتن خداحافظي نكردي ! جوابي نمي خوام نمي تونم كه بخوام !چون ميدونم حرفي نمي زني خوب ديگه كاري از دستم بر نمي ياد اگرم بياد خودم ديگه نمي خوام تا اونجايي كه ميتونستم همرات بودم حالا تموم الان فقط يه جمله معروف نمي ذاره آروم بشينم براي باهم بودنمان ، باهم ماندنمان چيزي لازم است به سادگي به سادگي حلقه نور دروغ ساده اي بود اين همدلي! حتي كلمه اش هم ديگه برام آشنا نيست !نمي شناسمش ! با خود مي گم !اسمش چيه !چه شكليه ! چكار مي كنه !كجاست !كي مياد ! هيچ جسم و روحي رو نمي شناسم ! نه مي خندي ،نه محبت ميكني ،نه حس مي كني نه غذا مي خوري ،نه لمس مي كني ! حتي كارم نمي كني ،هيچ كاري !عين آدم مرده مي موني آره ! راستي تو مردي ،زود تراز اون وقتي كه خودت معين كردي ! مي دوني داره بازم بارون مياد ،يادته چقدر زير بارون خيس مي شديم يادت نمي ياد ! دلم مي خواست گريه كنم دلم خيلي گرفته بود اما مدت هاست كه نمي تونم نه بغضي و نه حق حقي ! يراي تو كه فرقي نمي كنه اگه چشم هاي من عين صحرا خشك شده باشه مي خوام برم بيرون قدم بزنم ديگه نمي خوام به تو فكر كنم تو همين و مي خواستي مگه نه دلم برا بارون تنگ شده كاشكي بارون بياد ! مي خوام باز خيس بشم خيس خيس ترجيح مي دم فقط بارون رو دوست داشته باشم فقط بارون و
سلام قصه من اونقدر ها هم که پیداست نه قشنگه نه غمگینه بلکه فقط گرفتار رکوده نمی گم برگشتم چون دروغه ولی می نویسم مثل سابق نوشته هایم برایم مرحمی خواهد بود که ............ می دونم که دوری ازتون نه نفعی برای شما داشته نه برای دل من شاید ضرر هم کرده باشم که دیگه دیره برای برگشتنم. ازتون فاصله گرفتم چون دلم نمی خواست کینه به دل بگیرم نمی خواستم تو دوست داشتنم ریایی باشه مثل خیلی از شما ها که طردم کردید چون ترسیدید دل کوچیک فریاد کم بیاره و وابسته تون بشه چه حس غریبیه اسیر فاصله بودن و همچنان دوست داشتن رفتم که فراموش کنم همه اونایی که دوستشون داشتم وبالاخره فراموش کردم با این تفاوت که خاکستری خاموش گوشه ای از قلبم بر جا ماند نه اینکه یه زمانی دوباره روشن بشه نه واسه اینکه یادم نره واسه فراموش کردن بی مهریهاتون چه کشیدم نفس کشیدن تو یه جایی که همه اشنا هستن و تو غریبه دلت و ازار می ده پس باید جایی بری که همه غریبه باشن تا بتونی خود اشناتو پیدا بکنی و من رفتم که فریاد و پیدا کنم دلم همچنان از شما بی معرفت ها گرفته و بد جور شکسته ولی دیگه به سیاهی قدیم نیست نمی گم چون به سفیدی داره می ره بخشیدمتون نه ولی دیگه نمی ذارم دلم با کاراتون خون گریه کنه دیگه واسه چیزی که بهم ندادین غصه نمی خورم چون قسمتی بهتر اوستا کریم نصیبم کرده و اما عشق و بدونین که دریچه قلبم روی هر چی عشقه بسته شده و به سرزمین هرگز هرگز عشق قدم گذاشته تنهایی عالمی داره در اوج شلوغی پس باور کنید که دوری از شما ها برام لازم بود نپرسید کی برمی گردم چون هنوز تصمیمی ندرم و اینجا تنها پل ارتباط شما خانواده عزیزم با من است هرچند دیر فهمیدید که من چه محیط مجازی و مرحم اسرارم کردم دیدید موقعی اومدید که دیگه دیر بود. بازم بهتون سر میزنم هرچند شما بی مهر شدین فرا رسیدن سالروز شهادت سالار شهیدان امام حسین (ع) را هم پیشاپیش تسلیت میگم کاش الان مثل پارسال می تونستم تو مسجدمون به عشقت چایی پخش کنم حیف که نمی تونم کاش دلمو اینطور داغون نمی کردین کاش فقط اومدم دوباره بنویسم که بگم حالم خوبه و نگرانم نباشین از این به بعد خودم مینویسم چون همدم روزای سخت واسه وبلاگ من بسیار غریبه هست با کامنتاتون اذیتش کردین جوابی نداره بده اون گناهی نداره پس اومدم پس حرفتون به خودم بگین
سلام این خداحافظی فریاد بود از همه کسایی که دلشو به نا حق شکستن فریاد دیگه ایران نیست واسه همیشه از اینجا رفت رفت که همه اونایی که دوست داشت و فراموش کنه و از من به عنوان تنها همدم دوران سختیش خواست که وقتی مطمئن شدم دیگه بر نمی گرده این اپ واستون بذارم ازم خواست تا بهتون بگم اگه نیاد و خودش اپ نکنه میدونه که همیشه شما به فکرش هستین خواست که بگم خیلی دوستتون داره گفت که ایمیلش واستون بذارم که اگه خواستین واسش حرفاتونو میل کنین . فریاد هیچی از هیچ کس نخواست حتی خانواده ش گفته بود که کاری نکنین که دل و چشمم و رو خیلی چیزا ببندم و برم بالاخره کاری کردن که رو تمام عشقش پا گذاشت و رفت کاش بودید و می دید موقع رفتن با اون چشمهای همیشه گریونش چطور منتظره اشنایی بود که بگه نرو بی خبر رفت جوری که همیشه دلش می خواست بدون کسایی که هیچ وقت درکش نکردن و نفهمیدنش اونایی هم که فهمیدنش گفتن میریم به خاطر خودت خلاصه این که بد جور دل و عشقش و خانواده اش و دوستاشو و .......................................... تو این کشور که این همه عزیزاشو توش نگه داشته بود تنها گذاشت و رفت من به عنوان یه دوست که ۷ ساله باهاشم می خوام از اونایی که باعث شدن فریاد پی این هجر رو به جونش بزنه و بره بپرسم چیکارش کردین که اینقدر با نفرت رفت؟ چیکارش کردین که چشمش و حتی رو عزیزترین دوستاش بست؟ چرا چشماش وقتی داشت میرفت دنبال شخص های خاص می گشت چرا اون چشمها دلش به حال دوستاش و خانواده اش و کسایی که دلش و شکستن و اون عاشقانه دوستشون داشت نسوخت؟ چیکارش کردین که دل برید و رفت؟ حالا از من قول گرفته که براش به خاطر دلش واسش اپ کنم می خواست حذفش کنه اما نکرد گفت دوست نداره بی شما باشه گفت که می خواد باهاتون باشه گفت بگم تنهاش نذارین که اگه یه روز برگشت حتی اگه فرصتی واسه زنده موندن نداشت یه اپ چند جمله ای کنه واسه همتون که بگه خیلی دوستون داره چرا با یه دختر با این همه محبت مهربونی این قدر بد تا کرد زمونه؟ براش دعا کنین که در ارامش باشه چون فقط همین و خواسته بود از اونایی که دوستشون داشت که باهاش باشن تا ارامش پیدا کنه ولی نامردا اینم ازش دریغ کردن . این ایمیلش www.ruzgar_64918@yahoo.com درپناه انکه هستی نام به خاطر اوست.
چرا هنوز دوستت دارم ؟ با اینکه ازت متنفرم چرا هنوز تو فکرمی چرا راحتم نمی ذاری ؟ مگه دنبال زندگیت نرفتی مگه من و با حرفات داغون نکردی؟ مگه منو با حرفات نشکستی و غرورم و زیر پاهات نذاشتی؟ پس چرا فکرم پیشته؟ چرا یادگاریات عذابم میده ؟ مگه تو همشو جمع نکردی مگه تو فراموشم نکردی؟ پس چرا من نمی تونم تو را از یادم ببرم چرا وقتی حسی بهت ندارم به یاد گذشته با تو بودن اشکهام در میاد چرا نمی تونم فراموشت کنم چرا با اینکه می دونم دیگه مال من نیستی ولی باز به تو فکر می کنم چرا؟ گل بنفش من باغچه جدیدت مبارک خدا کنه ........................... امیدوارم که همونطور که گفتی من دیگه تو قلبت جا نداشته باشم خدا کنه زندگی جدیدت منو به کل از ذهنت پاک کرده باشه خدا کنه یه روز هم من از این رنج رهایی پیدا کنم دوست داشتنت گناه نیست
اشک گاهي از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند را به هر کسي مي توني هديه کني اما اشک رو فقط براي کسي مي ريزي که نميخواي از دستش بدي و من از دست دادم واسه کسایی که لیاقت اشکهامم نداشتن
این دعا را بخوان و خود را به خدا بسپار ! پروردگارا , سرنوشت مرا خیر بنویس . تقدیری مبارک تا هرچه را تو دیر می خواهی , من زود نخواهم و هر چه را تو زود می خواهی من دیر نخواهم . امشب , شب تولدمه کسی و دعوت نکردم تنهایی واسه خودم جشن گرفتم . مهمون کمی دارم منم , خالقم , تنهایی سه مهمون دعوت شده که وقتی هم به دنیا اومدم کنارم بودن اگه می دونستم تو 23 سال زندگی چی می کشم التماسش می کردم نذاره بیام این دنیا اگه می دونستم قلبم بعد از 23 سال طاقت نمیاره و می خواد کوله بارشو ببنده و ببره نمی اومدم که عاشق بشم و برم خدا رو چه دیدید شاید امشب اخرین تولدم باشه که جشن میگیرم تنهایی شاید سال دیگه جشن بگیرم اما این بار با کلی مهمون البته بی خودم شاید سر مزارم کسایی بیان که بگن یادش بخیر و روحش شاد. یعنی میشه یا باز تنها می مونم منتظر کسایی بودم که نیومدن و نموندن قرارشون همیشه سر زدن بود رفتن و تنهایی سهم من شد این حرفم به مهدی هایی است که تو این روز هم تنهام گذاشتن حداقل امروز شادم می کردین مهدی 1 امروز رفته خواستگاری و من باز دنبال تنهایی ام باید بدوم مهدی 2 از تنهایی در اومده و جایی واسه فریاد تو دلش نداره هیچ وقت نداشت و من فریا د که تمام سکوتم فریاد شد اما باز به گوششان نرسید 23 سال زیاد عمری نیست شاید ...................... کاش حداقل با دلی خوش چشمهامو می بستم و می رفتم کاش غمی رو دلم نمی موند کاش میشد باهات یه شب زندگی میکردم کاش یه روز قلبت منو می خواست نشد نشد ارزو به دل میمیرم میدونم حالا می خوام واسه خودم با صدای بلند فریاد بزنم فریادم تولد 23 سالگیت مبارک هرچند عمرت کوتاهست به سراغ قبرم اگر امدی نشانی نداشتی سراغ غریب ترین مزار بگرد من جایی هستم که غریبانه ترین مکان مال بی کس هاست. خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند, ولی حیف من زاده امروزم . جهنم فرداست , خدایا پس چرا امروز می سوزم؟!
تمام نوشته ها همانی است که من توان بازگو کردنش را ندارم همانی که تو می دانی و از من فاصله میگیری چرا ؟ آخه چرا من چرا؟ تنهایی ام بس نیست که هجر تو رو هم باید تحمل کرد؟ کاش میدانستی گرمای دستات واسه من چه آرامشی به همراه داشت اگر میدانستی تپشهای قلبم با نگاهت اروم میگیره تنهام نمی ذاشتی و ازم نمی خواستی تحمل کنم این جدایی اجباری رو . خسته تر از انم که در پی چنگ زدن به دری که منتظر حضورم نیست بکوبم آیا با من بودن واست اینقدر سخته که حاضری بی من ؛ با من باشی؟
پازل دل يکي رو بهم ريختن هنر نيست ..... هر وقت با تيکه هاي شکسته ي دل يک نفر ، يک پازل جديد براش ساختي هنر کردي امروز و امشب و هیچوقت یادم نمی ره بودن کنارت واقعا" ارومم کرد اما دلتنگی یه کوچولو اذیتم می کنه ولی می دونم که حق دست زدن بدون اجازه رو ندارم باید یک طرفه تماشا کتم امشب کلی اشک ریختم واسه خوشحالی , غم , نفرت , شکستن سبکی , اقتدار, و دست سنگینی که به گونه هایی اثابت کرد که هیچ تقصیری واسه تحمل سنگینی نداشت مقصر اصلی تنها یه بی اعتمادی یه ................... دل می شکنه ولی کاش می فهمید دستی که به قدرتش هیچ کس معترض نیست نه تنها به گونه اثابت نکرد بلکه به قلبی اثابت کرد معلوم نیست چند وقت مهلت تپیدن داشته باشه دلم واسه بی کس و تنهاییم می گیره واسه اینکه اینقدر خار و کوچیک می شه کاش هیچوقت اونقدر مهر نداشت تا ببخشه کاش می شد ............................ نمیشه نه پدر من مردونگی و اقتدار به دست سنگین نیست بزرگی و منش به دله ؛ دلی که تو از درونش خبری نداری دلی که شاید چند صباح کنارت باشه دوست نداشتم باهات رو درو بشم ولی گوش ندادی مجبور شدم تن صدامو ببرم بالا چون .................... از اعتمادی که کردی سوء استفاده نکردم و نمی کنم ولی بدون که قلبم با تک تک حرفات خورد شد سیلی که زدی رو صورت جاش موند مهم نیست سرخی اش میره ولی می خوام بدونم ایا جاش تو قلبم هم مداوا میشه؟ کاش قبل از همه چیز به حرفام گوش میدادی تا اینقدر دیر نفهمی که حق با من بود کاری نکنین که دلم زجر هجرانتونو بخره و از این دیار بره واسه یه دختر سخته خانواده اش و تنها بذاره بره نذار اونقدر بشکنم که رفتن و به موندن ترجیح بدم منو از خودتون دور نکنین خواهش می کنم. تنها ترازانم که با فریاد بمیرم شبی فوق العاده بود واسه چند ساعتی انگار تو رویا بودم رویایی که کاش تموم نمی شد ولی چه کنم که همه رویا ها واقعیت نیست ولی همین هم کافی بود تا کمی آروم بشم تپش قلبم واسه هیجان کنارت بودن بود تیرهایی که کشید همه بر سر جنگ دل و عقل بود رفتن یا ماندن دل دادن یا دل کشتن سخت بود اما .................................. ارومم اروم , اروم می بوسم اون گونه ای رو که گرما به وجودم بخشید می بوسم دستانی رو که بهم فشردن و یاد داد تا در پس سختی فشرده نشم می بوسم قدمهایی که در کنارم ایستادگی رو یاد آور کرد می بوسم چشمانی رو که فهموند میشه چشم بر هر چیزی بست کاش می دانستم بعد از مرگم اولین اشک از چشمان چه کسی جاری می شود و آخرین سیاهپوش که مرا به فراموشی میسپارد چه کسی خواهد بود می دانم که اون روز هیچ کس تنهام نمی ذاره میدانم کنار مزارم همه هستند تا از تنهایی درم بیارن می دونم که واسه اینه از تنهایی ام وحشت نکنم تا اخرین لحظه کنارم می مونن و واسم دعا می کنن هی فلانی.... می دانی؟... می گویند رسم زندگی چنین است!!!!!!! می آیند....... می مانند....... عادتت می دهند....... و می روند....... و تو در خود می مانی....... و تو تنها می مانی....... راستی نگفتی؟ رسم تو نیز چنین است؟ مثل همه ی فلانی ها
|
About![]()
رفتن تو
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 مهر 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 Specific
بلاگ کد
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
LinkDump
تمنا می کنم برگردد |